هستیهستی، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پرنسس هستی

آتلیه

اینجا شش ماهه هستی، برده بودیمت آتلیه عکس کودک برجیس خدا رو شکر خیلی باهامون همکاری کردی و اصلا اذیت نکردی آخه عکاسه می گفت خیلی از بچه هایی که میان اینجا خیلی اذیت میکنن تا ازشون عکس بگیرم ولی نی نی شما خیلی آرومه     هاپوشو ببین...   اینقدر بابا مجتبی ادا اطوار در آورد تا تو رو بخندونه       چون خیلی کوچولو بودی هنوز نمی تونستی بشینی واسه همین همش می افتادی اینم یکی از همون عکساییه که داشتی می افتادی... هه هه       اینجا دیگه بعد از تمرینات زیاد تونستی چند لحظه صاف بشینی تا عکستو بگیریم     ...
30 مرداد 1393

هستی به روایت تصویر

چه دخملی...       تازه از سر کار اومده بودم داشتم ناهار می خوردم تو هم توی روروکت نشسته بودی کنارم یهو دیدم اینجوری خوابیدی             هه هه... دقیقا اندازته       از همون اول از حموم خوشت میومد، هیچ وقت گریه نمی کردی       هستی کوچولو به همراه مامانی و صبا و پارسا در باغ وحش     هستی توی باغ وحش           اولین شب یلدای هستی کوچولو..     ...
28 مرداد 1393

کندلوس

اینجا کندلوسه و هستی خانوم سه چهار ماهشه     هستی کوچولو به همراه مامان وبابا     موزه کندلوس ...
28 مرداد 1393

عکس

اینم یه سری از عکس هات از یک ماهگی تا سه ماهگی     ببین چه ناز خوابیدی... چرا اخم کردی؟   اولین سفرت به شمال توی سن 28 روزگی... هر کی تو رو می دید تعجب می کرد که بچه ای به این کوچیکی رو آوردیم مسافرت       ...
27 مرداد 1393

ده روزگی

اینجا فقط ده روزت بود، اولین دفعه ای که حمام کردی! اینم بعد از حمام کردنته   ببین چقدر کوچولو بودی... ...
27 مرداد 1393

سیسمونی

سلام میدونم، یه کم دیر واست وبلاگ درست کردم ولی خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. هستی کوچولوی ما، تو الان حدود یک سال و سه ماهته، 17 اردیبهشت 1392 ساعت 11:40 دقیقه توی بیمارستان باهنر کرج به دنیا اومدی و شدی دردونه ی ما...   اینم اتاقته که حدود دو سه هفته قبل از اومدنت واست آماده کرده بودیم البته دست مادر جونت (مامان بزرگت) درد نکنه به خاطر سیسمونی قشنگی که واست گرفت     روزی که واست جشن سیسمونی گرفتیم یعنی 10 روز قبل از اومدنت     ...
26 مرداد 1393

مادرانه

فرزند یکدانه مادر، داشتنت حس غریبی است که آرزومندم تمام زنان سرزمین زمین به غربتش قریب بمانند.  و آن را با همه وجود خود احساس نمایند، ارج می نهم لحظه های داشتنت را؛   قدر دقایقی که تو نازنین تنها و تنها و تنها از آن منی را می دانم.  و می کوشم تمام حرف های  نگفته را این روزها که گوشت به لبان مادر نزدیک است عاشقانه زمزمه نمایم . ...
26 مرداد 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنسس هستی می باشد